|
|
|
|
|
معرکه گيری مردم همه برای ديدن معرکه به دور مردی که لاف از اجرای برنامه خارق العاده خود می زد جمع شده بودند. مرد معرکه گير با آب و تاب زياد از برنامه محيرالعقول خود دم می زد و می گفت، در نزاع بين يک گربه و جوجه، آن که فرار را بر قرار ترجيح خواهد داد گربه است، نه جوجه و حاضران با ناباوری به دور مرد معرکه گير حلقه زده بودند و منتظر نمايش آن چه معرکه گير ادعا می کرد بودند. عاقبت مرد معرکه گير بعد از چند دور زدن در حلقه مردم مشتاق تماشاچی و جمع کردن چندين سکه و اسکناس بالاخره به وسط ميدان رفت و از ميان کيسه ای که در بساط معرکه گيری خود داشت جوجه ی زرد و نحيفی را بيرون کشيد و در حالی که آن را در ميان دستان خود گرفته بود و به مردم نشان می داد با صدای بلند گفت "اين همان جوجه ی پهلوان است که هيچ گربه ای جرات گرفتن او را ندارد، باور نمی کنيد؟ حال نشانتان می دهم" و بعد با صدای بلند خطاب کرد: آها...ی پس چه شد آن گربه ای را که گفتم، بگيريد و بياريدش؟ بعد از پايان معرکه و متفرق شدن تماشاچيان، مرد معرکه گير در حالی که با دستيارش در حال جمع کردن بساط معرکه خود بودند، رندی به کنارشان آمد و با لبخندی گفت: خدا قوت پهلوان، يک خواهشی داشتم. مرد معرکه گير گفت: بگو. رند گفت: اگر بگويی چگونه گربه ای با آن هيبت را از اين جوجه ترساندی که آن چنان پا به فرار گذاشته است به همان اندازه که از اين معرکه پول جمع آوری کردی، می دهم. مرد معرکه گير بعد از شمارش پول های جمع شده گفت: اول پول را بده تا بگويم. رند هم به سرعت دست در جيب کرد و پولی را که معرکه گير می خواست پرداخت کرد و بی صبرانه منتظر شنيدن رمز و راز آن معرکه شد. مرد معرکه گير گفت: اول آن که برای اين کار ابتدا مضنه زدم . اين حکايت را از آن رو آوردم تا حال روز ما و دنيای امروز را توصيف کرده باشم که دولتمردان امروز ما آن معرکه گير و دول دنيا، گربه ی در کيسه و مردم جهان، تماشاچی و ما هم آن جوجه پهلوان مسخ شده ی معرکه هستيم . بيژن صف سری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:57 توسط محمد
|
|
||

