تبليغاتX
Peace & Friendship
امور انسانی اجتماعی فرهنگی ورزشی

كوه بايد شد

 چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم، خانه اش ويران باد

من اگر ما نشوم، تنهايم، تو اگر ما نشوي، خويشتني

 از كجا كه من و تو، شور يكپارچگي را در شرق، باز برپا نكنيم

 از كجا كه من و تو، مشت رسوايان را وا نكنيم

 من اگر برخيزم، تو اگر برخيزي، همه برمي خيزند

 من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني،

 چه كسي برخيزد؟ چه كسي با دشمن بستيزد؟

 چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد؟

 دشت ها نام تو را می گويند، كوه ها شعر مرا مي خوانند

 كوه بايد شد و ماند، رود بايد شد و رفت، دشت بايد شد و خواند

 در من اين جلوه ی اندوه ز چيست؟ در تو اين قصه ی پرهيز كه چه؟

 حرف را بايد زد، درد را بايد گفت.

 "حمید مصدق"

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:8  توسط محمد  | 

خانه ام آتش گرفته است ، آتشي جان سوز

 هرطرف مي سوزد اين آتش

 پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود

 من به هر سو ميدوم گريان

 در لهيب آتش پر دود

 وز ميان خنده هايم تلخ

 و خروش گريه ام ناشاد

از درون خسته سوزان

 مي كنم فرياد ، اي فرياد ،اي فرياد

 خانه ام آتش گرفته است ،آتشي بي رحم

 همچنان مي سوزد اين آتش

 نقشهايي را كه من بستم به خون دل

 برسرو چشم در ديوار

 در شب رسواي بي ساحل

 واي برمن سوزد وسوزد

 غنچه هايي را كه پروردم به دشواري

 در دهان گود گلدانها ، روزهاي سخت بيماري

 از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم

 موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب

 بر من آتش به جان ، نازل

 در پناه اين مشبك شب

 من به هر سو مي دوم گريان

 از اين بيداد

 مي كنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد

 واي بر من ، همچنان ميسوزد اين آتش

 آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان

 وانچه دارد منظر وايوان

 من به دستان پر از تاول

 اين طرف را مي كنم خاموش

 وز لهيب آن روم از هوش

 زان دگر سو شعله برخيزد ،‌به گردش دود

 تا سحرگاهان كه می داند ، كه بود من شود نابود

 خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر

 صبح از من مانده برجا مشت خاكستر

 واي آيا هيچ سر برمي كنند از خواب

 مهربان همسايگانم از پي امداد

 سوزد اين آتش بي دادگر بنياد

 مي كنم فرياد اي فرياد اي فرياد

 مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:13  توسط محمد  | 

 
1. با احمق بحث نكنيم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.  

  
2. با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند. 

 
3. از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.  
  

4. تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم. 

  
5. از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است. 

  
6. بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است. 

  
7. کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن. 

  
8. از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند. 

  
9. ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم. 

  
10. از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت...


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 22:25  توسط محمد  | 

ترانه غوغای ستارگان ( آلبوم مستی ) :
ترانه ای که برای اولین بار توسط بانو پروین خوانده شد
و بعدها ستار عزیز این ترانه ی بسیار زیبا رو بازخوانی کرده است .

آهنگساز : همایون خرم 

ترانه سرا : کریم فکور


امشب در سر شوری دارم ، امشب در دل نوری دارم 
باز امشب در اوج آسمانم ، رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم ، از این عالم گویی دورم

از شادی پرگیرم که رسم به فلک ، سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم ، سبو بریزم ساغر شکنم

با ماه و پروین سخنی گویم ، از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها ، جان یابم زین شبها 

ماه و زهره را به طرب آرم ، از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها ، نغمه ای بر لبها

امشب در سر شوری دارم ، امشب در دل نوری دارم 
باز امشب در اوج آسمانم ، رازی باشد با ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم ، از این عالم گویی دورم .

دانلود ترانه غوغای ستارگان

http://sattar1.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:8  توسط محمد  | 

  مطلبی توی اینترنت دیدم تحت عنوان تناقضهای زمان ما ... هر چی بیشتر خوندمش احساس کردم که واقعیت داره ، به نظر شما اینطور نیست ؟!‌ ..... 

 Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

 ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

   We have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

 مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

   We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

 متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

 بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

 We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often

 چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست  نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

   We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years

 زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

 ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

 بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

   We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

 ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice

 فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

 we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

 بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم

   We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

 عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality

 کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

   These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

 اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

 فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

 بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

 Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

 در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید

   Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love

 زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید

 Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

 زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it

 از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید

 Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days "

 عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

 Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

 بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

 Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last

 هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

 http://hamidshafaghi.persianblog.ir/

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 13:41  توسط محمد  | 

 دانشمندان فرمولي را پيدا کرده‌اند که نشان مي‌دهد چه عاداتي در زندگي سبب افزايش طول عمر مي‌شوند و چند سال به عمر ما مي‌افزايند.

 به گزارش خبرگزاري ريا نووستي، پژوهشگران دانشگاه هاروارد به مدت 60 سال بر گروهي 600 نفري نظارت کرده و در نتيجه موفق شدند چند عامل مهم در رفتار افراد را تعيين کنند که بر طول عمر تاثير بسزايي دارند.

 براساس نتايج اين پژوهش‌ها، افراد خوشبخت که پول قرض نمي‌گيرند، بيشتر عمر مي‌کنند تا افراد بدبين. همچنين افرادي که شکلات دوست دارند، افراد ديندار و سبزيخواران نيز عمر طولاني‌تري دارند.

همچنين پژوهش‌هاي اخير نشان مي‌دهد افرادي که زندگي سالم دارند، چند سال بيشتر زندگي مي‌کنند.

براي اينکه 2 سال بيشتر زندگي کنيد:

شکلات بخوريد. تحقيقات نشان مي‌دهند که شکلات غليظ و تلخ براي قلب مفيد است.

 براي اينکه 3 سال بيشتر زندگي کنيد:

ديندار باشيد و دوستان بسياري داشته باشيد. تحقيقات نشان دادند که حضور مرتب در حرم و اماکن مذهبي استرس را کاهش مي‌دهد. همچنين دوستي و ارتباطات اجتماعي نيز همين تاثير را نشان مي‌دهند.

 براي اينکه 3.6 سال بيشتر زندگي کنيد:

گوشت کمتر بخوريد. سبزيخواري و يا تنها کاهش مقدار گوشت در غذا مي‌تواند بعلت کاهش غلظت چربي در بدن طول عمر را افزايش دهد، زيرا در ازاي آن مصرف ميوه و سبزيجات افزايش مي‌يابد.

 براي اينکه 3.7 سال بيشتر زندگي کنيد:

زندگي فعالي داشته باشيد. دانشمندان تاييد مي‌کنند که تحرک و نرمش و ورزش تاثير مثبتي بر قلب مي‌گذارد و نمي گذارد که فرد چاق شود.

 براي اينکه 5 سال بيشتر زندگي کنيد:

تحصيل کرده و با دانش باشيد. دانشمندان هاروارد بدين نتيجه رسيدند که زنان داراي تحصيلات دانشگاهي بطور متوسط 5 سال بيش از زنان بدون تحصيلات عاليه زندگي مي‌کنند.

 براي اينکه 7.5 سال بيشتر زندگي کنيد:

مثبت نگر باشيد. پژوهش‌ها ثابت کرده اند که ريسک مرگ زودرس براي افراد حوشبين 55% کمتر است.

 براي اينکه 8 تا 10 سال بيشتر زندگي کنيد:

سيگار نکشيد. افرادي که هيچگاه سيگار نکشيده اند، بطور متوسط 10 سال بيش از افراد سيگاري زندگي مي‌کنند. اگر مردان در سن 35 سالگي سيگار را ترک کنند، مي‌توانند بطور متوسط 5.1 سال به طول عمر خود بيفزايند.

 براي اينکه 10 سال بيشتر زندگي کنيد:

خوشبخت باشيد. افراد خوشبخت بطور متوسط 10 سال بيش از سايرين زندگي مي‌کنند.

http://www.tabnak.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:37  توسط محمد  | 

تصاویر زیبا و دیدنی از زمین .

فوق العاده جالب از موضوعات و مناطق مختلف کره زمین از بالا

http://www.boston.com/bigpicture/2008/10/earth_from_above_comes_to_nyc.html

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1:5  توسط محمد  | 

یافتن درد ، جست وجوی درمان

چرا پیش نمی رویم؟

یکی از ایرانیانی که از دهها سال پیش در دوبی قهوه خانه داشت و اینک نیز دارد، تعریف می کرد که 35-30 سال پیش، اهالی دوبی کنار ساحل می ایستادند، دستهایشان را بر روی پیشانی، سایه بان چشمانشان می کردند و به دریا می نگریستند تا ببینند لنج های ایرانی، کی از راه می رسند تا برایشان آب شیرین بیاورند! ولی امروز...!

عصرایران؛ جعفر محمدی- "کارگران ژاپنی در تهران مشغول به کار هستند"؛ زیرنویس عکسی است که در سالهای نه چندان دور، در یکی از روزنامه های ایران چاپ شده بود... اما چرخ روزگار چرخید و چرخید و کار به جایی رسید که همان ژاپنی ها، برای پذیرش کارگران ایرانی، هزار شرط و شروط می گذارند.

 

ژاپن اما، تنها کشوری نیست که در مسابقه توسعه، از ما سبقت گرفته است. زمانی که ایرانی ها در کارخانه ایران ناسیونال در کار تولید و مونتاژ پیکان بودند، کره ای ها در کارخانه "کیا" دلشان به تولید دوچرخه خوش بود و اتفاقا دوچرخه های "کیا" گذرشان به ایران هم افتاد و بخشی از دوران کودکی من نیز در آرزوی داشتن یکی از همین دوچرخه ها سپری شد.

 

اینک اما، همان کره و همان "کیا"، خودروهایی می سازد که وقتی در خوردوی سمند وطنی ام، یکی از آنها را می بینم، به یاد می آورم که کره ای ها هم از ما سبقت گرفتند؛ می گویند سود خالص دو شرکت ال جی و سامسونگ کره جنوبی از کل فروش نفت ایران هم بالاتر است.

 

چند روز پیش هم که مراسم باشکوه المپیک پکن را تماشا می کردم، در میان آن همه عظمت و زیبایی که محصول شگفت انگیزی از هنر و فناوری و نظم بود، به این می اندیشیدم که تا همین 30 سال پیش، چین هم حرفی برای گفتن نداشت؛ کشوری بود فقیر، دور از فناوری، پرجمعیت و هر لحظه در آستانه انفجار و مصیبت.

جالب است، چینی ها سه چهار دهه پیش، حتی یک کیلومتر اتوبان هم نداشتند و اینک یکی از بزرگترین شبکه های بزرگراهی دنیا متعلق به چین است.

 

در صفحه اقتصادی روزنامه ای که اکنون روی میزم قرار دارد نیز این تیتر نظرم را جلب می کند: "رشد اقتصاد چین در نیمه نخست 2008 به عدد 10 و چهار دهم درصد رسید."

 

چین بدبخت دیروز، امروز به جایی رسیده که از سوزن خیاطی تا ماهواره را می سازد و ما هم دلمان خوش است که از درون لپ لپ هایی که برای بچه هایمان می خریم، کدام یک از اسباب بازی های چینی درمی آید؟!

 

امروز چین در داخل مرزهایش نیست. وسعتی است به اندازه همه دنیا؛ باور ندارید ببینید در خانه یا دفترتان چقدر جنس چینی وجود دارد و از جمله درون کیس همین رایانه ای که با آن این مطلب را باز کرده اید!

 

مالزی هم ماجرای کمابیش مشابهی دارد. بیست و اندی سال پیش که دکتر ماهاتیر محمد ، مطب اش را به قصد دفتر نخست وزیری ترک کرد، تابلوی کوچکی بر در مطب اش نصب کرد که روی آن نوشته شده بود: "دکتر برای معالجه به کشورش رفته است. او به زودی برمی گردد." و به زودی هم برگشت زیرا رساندن کشوری که بسیاری از مردمانش بالای درخت ها زندگی می کردند به آنجایی که هم اکنون هست، در 25 سال، کار آسانی نبود ولی مالزیایی ها و معمار کشور نوین شان، توانستند.

 

امارات متحده عربی هم نمونه ای دیگر است. امارات هر چند کشوری صنعتی و دارای فناوری های خاص خود نیست اما دولتمردانش توانستند در کوتاه زمانی، آن را از یک صحرای لم یزرع به یکی از مراکز بزرگ تجاری - توریستی جهان تبدیل کنند.

 

یکی از ایرانیانی که از دهها سال پیش در دوبی قهوه خانه داشت و اینک نیز دارد، تعریف می کرد که 35-30 سال پیش، اهالی دوبی کنار ساحل می ایستادند، دستهایشان را بر روی پیشانی، سایه بان چشمانشان می کردند و به دریا می نگریستند تا ببینند لنج های ایرانی، کی از راه می رسند تا برایشان آب شیرین بیاورند! ولی امروز...!

 

ادامه دادن این فهرست و افزودن نام کشورهای دیگری مثل هند، ترکیه، سنگاپور و ... چیزی جز حسرت افزایی به دنبال نخواهد داشت ولی این سوال همچنان بی پاسخ مانده است که چرا ما نتوانسته ایم به جایگاهی که شایسته مان هست برسیم؟

 

پاسخ به این پرسش راهبردی، قطعا در یک نوشتار و از یک زاویه دید میسر نخواهد بود اما تلاش می کنم، آنچه به نظرم "مهمترین مانع" است را مختصروار مورد اشاره قرار دهم تا فتح بابی باشد برای ادامه بحث و البته بسیار خرسند خواهم شد چنانچه کاربران عصرایران چه در ایران و چه در سایر نقاط جهان، زوایای دیگری بگشایند و با مقالات و یادداشت های خود، به پیشبرد این "بحث ملی" کمک کنند.

 

به نظر می رسد بزرگترین و ریشه ای ترین عاملی که باعث شده است به جایی که باید ، نرسیم، این است که هنوز تکلیف مان را روشن نکرده ایم و هنوز اجماعی بر سر مقصد حاصل نشده است. ما هنوز در بحث های کلان و تئوریک گرفتار مناظره و مجادله ایم. هنوز بر سر این دعواست که اقتصاد مان چه الگویی را پیشه کند. یک روز سخن از آزادسازی آن به میان می آید و روزی دیگر و در دولتی دیگر در همین نظام، شاهد افزایش تصدی گری دولت هستیم.

 هنوز در تعریف جمهوریت و اسلامیت نظام، بحث و جدل ادامه دارد. درباره نقش و میزان مداخله حکومت در شوون فردی افراد نیز اختلاف نظر فراوان است و صاحب هر دیدگاهی که قدرت را به دست گیرد در زمان تصدی اش، بر منش خویش می رود و بعد از مدتی که دیگری بر مسند قدرت می نشیند، راهی دیگر در پیش می گیرد.

 در سایر حوزه ها نیز همین وضعیت حاکم است. روزی در این کشور یک اثر سینمایی منتقد و نیش دار بر روی پرده سینما می رود و روزی دیگر، فیلمی ملایم تر از آن، توقیف می شود و همه حیران می مانند که بالاخره چه قاعده ای حاکم است!

 یا از یک سو در این کشور، سخن از نظام فدرالی و شبه فدرالی به میان می آید و حتی از طرح تقسیم کشور به 10 استان بزرگ و تفویض اختیارات حکومت مرکزی به آنها سخن گفته می شود و در همان حال می بینیم نه تنها استان ها در 10 منطقه تجمیع نشدند، بلکه به استان های کوچکتر نیز تقسیم شدند.

 

خلاصه مطلب آنکه هنوز نمی دانیم قرار است کجا برویم.

 

مثل ما، مثل اعضای خانواده ای است که برای تعطیلات تابستانی شان، فقط این را می دانند که می خواهند به سفر بروند (درست مانند ما که فقط می دانیم می خواهیم پیشرفت کنیم) اما درباره مقصد اختلاف دارند. یکی کیش را پیشنهاد می کند در جنوب و دیگری انزلی را در شمال. یکی از سر ایمان، سفر مشهد را پیشنهاد می کند و آن دیگری سواحل دریای آنتالیا را خواهان است و سرانجام، فرمان خودرو، به دست یکی می افتد و او راهی غرب می شود و چند کیلومتر آن سوتر، آن دیگری که سفر به شرق را پیشنهاد کرده بود، کنترل خودرو را به دست می گیرد و آن را در جهت معکوس هدایت می کند. ساعتی بعد، این خودرو رو به جنوب حرکت می کند و ساعاتی دیگر در مسیر شمال است و این قصه همچنان ادامه دارد...!

 بدیهی است که اعضای این خانواده، برغم آنکه کیلومترها رانندگی کرده اند و متحمل هزینه های سفر شده اند و بارها در پمپ بنزین ها پول بنزین داده اند، هرگز به جایی نمی رسند و حال آنکه اگر تصمیم جمعی بر آن می شد که مثلا به شیراز بروند، ولو آنکه برخی قلبا مایل به این مقصد نبوده باشند، می توانستند بالاخره به جایی برسند و روزگاری را خوش باشند.

 اما در کشورهای پیشرفته ، این اجماع و تفاهم بر سر اصول و کلیات و غایت ، حاصل شده است و البته این مهم ، جز از رهگذر تفاهم و اغماض صاحبان سلائق و علایق مختلف پدید نیامده است .

از این روست که به عنوان مثال در رقابت های انتخاباتی این کشورها می بینید که رقیبان ، نه بر سر تعریف آزادی و رابطه مردم با حکومت ، که درباره یک اختلاف نیم درصدی در حوزه مالیات بر صنایع با یکدیگر مناظره می کنند.

 آنها ، مقصد سفر را تعیین کرده اند و اینک در مسیری که همه بر روی آن اتفاق نظر دارند، فقط بر سر این بحث می کنند که با چه سرعتی حرکت کنند یا در کدام رستوران بین راهی توقف نمایند و یا حداکثر این که فلان مسیر را با هواپیما طی کنند یا با قطار؟

 

دقیقاً به همین دلیل است که خودروی آنها ، با طی مسافتی کوتاه تر و مصرف سوخت کمتر به مقصدهای پی در پی اش می رسد ولی خودروی ما ، همچنان در حیرانی خود ، گاه عبور از یک مسیر را بارها و بارها تکرار می کند.

 اما چرا تفاهم بر سر غایت ، در کشور ما بر قرار نمی شود؟

شاید ، پاسخ این سوال را بتوان در ویژگی نه چندان جالب بسیاری از ما ایرانی ها سراغ گرفت ، در این که خیلی از ما ، خود را عقل کل می دانیم و بدتر از آن ، می پنداریم که رسالتی بزرگ به نام رهانیدن بقیه ( که عقل کل نیستند) از جهالت داریم و باز بدتر از این یکی هم این است که اهل انعطاف و سر تسلیم فرود آوردن در مقابل حرف حق دیگران نیستیم ؛ این یک جمله غریب در فرهنگ ماست: حرف های شما مرا متقاعد کرد ، من از باور قبلی ام ، عدول کردم!

 بی هیچ تعارفی باید گفت تا این خصیصه ها ، در ما وجود دارد ، نه تفاهمی درباره مقصد به دست خواهد آمد و نه طبیعتاً توافقی درباره نحوه رسیدن به آن و جزئیات این سفر جمعی!

http://www.asriran.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:0  توسط محمد  | 

عبارت مثلی"ماستمالی کردن" به عقیدۀ استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه یعنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن است. به گفتۀ علامه دهخدا، از ماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود.

 

آنچه نگارنده را به تعقیب و تحقیق در پیدا کردن ریشۀ تاریخی این ضرب المثل واداشت وجود کلمۀ ماست یعنی این ماده خوراکی لبنیاتی در آن  و ارتباط آن با مداهنه و اغماض و رفع و رجوع کردن امور مورد اختلاف بوده است که خوشبختانه پس از سالها پرس و جو و تحقیق و جویندگی و یابندگی رسید.

اینک شرح قضیه:

 قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است:

 «هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.»

 به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال 1317 شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. چنانچه کسانی برای این ضرب المثل زمانی دورتر و قدیمیتر از هفتاد سال سراغ داشته باشند منت پذیر خواهیم بود که دلایل و مستنداتشان را به نام خودشان ثبت و ضبط کند. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.

http://www.todaylink.ir/go/index.php?id=21021

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:57  توسط محمد  | 

تصویر وطن

 

ترانه ی « تصویر وطن »

ترانه سرا : نادر ابراهیمی

آهنگساز و رهبر نوازندگان : فریدون شهبازیان

خواننده : محمد نوری

 

 

ای سلامم ، ای سرودم

ای نگهبان وجودم

ای غمم تو، شادی ام تو

مایه آزادی ام تو ...         ای وطن!

 

ای دلیل زنده بودن

ای سرودی صادقانه

ای دلیل زنده ماندن

جانپناهی جاودانه ...      ای وطن!

 

همچو رویش در بهاران

همچو جان در هر بدن

مثل بوی عطر گلها

مثل سبزی چمن ...       ای وطن!

 

مثل راز شعر حافظ

مثل آواز قناری

همچو یاد خوشترینها

همچو باران بهاری ...      ای وطن!

 

مثل غم در مرگ مادر

مثل كوهٍ غُصه هايی

مثل سربازان عاشق

قهرمان قصه هايی ...     ای وطن!

 

همچو آواز بلندی

از بلندیهای پاك

باغروری، با گذشتی

با وفایی همچو خاك ...    ای وطن!

                                  ای وطن!

                                  ای وطن!

 

                                       سفر به خاطر وطن

 

ترانه ی « سفر به خاطر وطن »

 

ترانه و طرح آهنگ :    نادر ابراهیمی

 

تنظیم كننده برای اركستر  و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان

 

خواننده : محمد نوری

 

(این ترانه بوسیله گروه خوانندگان خردسال و نوجوان رادیو نیز خوانده شده.)

 

 

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس                چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها                  چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

 ما برای آنكه ایران        گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم

 

                                                               خون دلها خورده ایم

 

 ما برای آنكه ایران         خانه خوبان شود          رنج دوران برده ایم

 

                                                                رنج دوران برده ایم

 

 ما برای بوئیدن بوی گل نسترن                       چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای نوشیدن شورابه های كویر                  چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

ما برای خواندن این قصه عشق به خاك            خون دلها خورده ایم

 

                                                               خون دلها خورده ایم

 

 ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك               رنج دوران برده ایم

 

                                                               رنج دوران برده ایم

http://naderebrahimi.info/bio.htm

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط محمد  | 

O GOD,
we thank you for this earth, our home; for the wide sky and the blessed sun, for the ocean and streams, for the towering hills and the whispering wind, for the trees and green grass.

پروردگارا ما براي زمين،خانه امان ،براي اين آسمان پهناور و خورشيد مقدس براي اقيانوس و جويبارها ،براي تپه هاي بلند و بادهاي نجواگر،براي درختان و علفزارهاي سبز از تو متشكريم.

We thank you for our senses by which we hear the songs of birds, and see the splendor of fields of golden wheat, and taste autumn's fruit, and rejoice in the feel of snow, and smell the breath of spring flowers.

برای حس هایي  که به ما عطا كردي كه با آنها آواز پرندگان رامی شنویم وشکوه گندمزاران طلائي را مي بينيم و طعم ميوه هاي پائيزي را مي چشيم و شادي كه از وجود برف حس مي كنيم و نفس گلهاي بهاري را مي بوئيم،از تو متشكريم.

 GRANT US a heart opened wide to all this beauty; and save us from being so blind that we pass unseeing when even the common thorn bush is with your glory

به ما قلبي بزرگ عنايت فرما كه به روي تمام اين زيبائيها گشوده باشد،و ما را حفظ كن تا آنقدر نابينا نباشيم كه قادر به ديدن آنها نباشيم  حتي زمانيكه يك بوته خار معمولي در نور توشعله ور مي گردد.

http://sustainability.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:57  توسط محمد  | 

" محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد  "  .   تولستوی

 

   " ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم "  .  شوپنهاور

 

   " آنكه مي تواند ، انجام مي دهد، آنكه نمي تواند انتقاد مي كند "  . جرج برنارد شاو

 

   " لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند "  . علی شریعتی

 

   " تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت "  .  لویی پاستور

 

   " باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند   "  . فردریش نیچه

 

    " کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است  "  .   نادر شاه افشار

 

    اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت.  موريس مترلينگ

 

   بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری.  گابریل گارسیا مارکز

 

   ” لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد “ .  فرانتس كافكا

 

   " گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد "  . جبران خلیل جبران

 

    اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی . ارد بزرگ

 

   " كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند "  . گوته

 

    " پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی"  . مهاتما گاندی

 

   " کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد  "  .  فردوسی خردمند

 

   ” تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است “ . انگلس

 

   " بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند "  .  امرسون

 

   " از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش"  . آلبرت انيشتن

 

    " براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت "  . دالايي لاما

 

   " انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن , زيبا و آراسته باشد "  . چخوف

 

   " لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم ، تمام هستی کامل و منور شد "  . بودا

 

   " تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند "  . گراهام بل

http://uandmyfuture.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:27  توسط محمد  | 

“Time is very slow for those who wait,
very fast for those who are scared,
very long for those who lament,
very short for those who celebrate.
But, for those who love,
time is eternity "

 (William Shakespeare)

 ” گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند،
بر آنها که می هراسند بسیار تند،
بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،
و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.
اما، برآنها که عشق می ورزند،
زمان راآغاز و پایانی نیست.“

 (ویلیام شکسپیر)

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:45  توسط محمد  | 

تنها نمان به درد / کین درد مشترک
هرگز جدا جدا / درمان نمی شود
دشوار زندگی / هرگز برای ما
دشوار زندگی / هرگز برای ما
بی رزم مشترک / آسان نمی شود
تنها نمان به درد / همراه شو عزیز
همراه شو / همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد / کین درد مشترک
هرگز جدا جدا / درمان نمی شود

شعر از: استاد مشکاتیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:36  توسط محمد  | 

این شعر هنرمندانه ی خلیل جوادی طنز پرداز بزرگ را حتما بخوانید درس عبرتی است برای همگان که خود را حق به جانب می دانند

شعر از خلیل جوادی

 

یه شب که من حسابی خسته بودم          همین جــوری چشامو بستـه بـودم

 

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد       یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

 

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده         محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن       ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

 

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه            به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

 

میگه چـرا این همــه لج می کنیـد           راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

 

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد         بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

 

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد      بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

 

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد      نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد

 

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم              نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم

 

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم             حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

 

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد        نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد

 

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد        از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

 

یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟             این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟

 

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن              خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

 

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد          بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد

 

از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي          از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي

 

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست      پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست

 

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن    مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

 

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن         اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

 

یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت       حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

 

چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه          آهان می خواد یواشکی جیم بشــه

 

دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا       یواش یواش شـد از جماعت جـــدا

 

بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت         یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

 

قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن        یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

 

فوری در آورد واسه شون چک کشید          گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

 

دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده      دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده

 

اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه    تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

 

قراول حضــرت حــق دمش گــــرم       بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

 

گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش        کشون کشون برد و یه جایـی بستش

 

رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن        تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن

 

حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد       داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

 

خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی            یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی

 

ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن          بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

 

یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده         تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

 

نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه     کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

 

بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه      ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

 

یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی       بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی

 

تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی   چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی

 

این همه که روضه و نوحــه خونـدی           یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟

 

خیال می کردی ما حواسمــون نیس            نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟

 

هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن     می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

 

خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه        بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

 

کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف            تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

 

قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه      جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

 

از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن          کشون کشون همـه رو پیش آوردن

 

گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن       بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟

 

مأ موره گف میگم بهت مــن الان             مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

 

گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن          بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

 

بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها        کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

 

بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن         زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

 

روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن         خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

 

اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن         بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

 

همیشـــه در حــال نظاره بــــودن         شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

 

خیام اومد یه بطری ام تــو دستش        رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

 

حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم         گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

 

خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن          بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

 

بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی      این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

 

نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو        نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

 

نـــه مال این نــــه مال اونـو برده          فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده

 

آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم       اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

 

یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن       نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

 

حضرت اسرافیل از اونــــور اومد     رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

 

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن       فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

 

مونده بودم کــه این کیـــه خدایا        تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

 

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود       الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

 

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد         همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

 

همونکه کاراش عالی بود اون دیگه        بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

 

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا      یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

 

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو      بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

 

از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی  مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی

 

باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه       گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟

 

آخه ادیسون کــه مسلمون نبود      ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

 

نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر     نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر

 

یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده        با سیم میماش شب رو به صُب رسونده

 

حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید   خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

 

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد        یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد

 

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ       [ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

 

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود        خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

 

شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید    بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

 

شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود     خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

 

حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه      و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه

 

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود       اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

 

اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟       در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو

 

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه      دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه

 

درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد           نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

 

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده         دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده

 

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم         اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

 

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد       نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

 

تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده             یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده

 

خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت    دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت

 

طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته      اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

 

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه      چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه

 

اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم          دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

 

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست      وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست

 

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست        متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

 

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه   مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

 

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس     صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس

 

شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد       اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد

 

همینجوری می خواس بلن شه نم نم      گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

 

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم      داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:21  توسط محمد  | 

Life
 What is life?
Some people say Life is a gift from god
Some people say Life is a game to enjoy
Some people say Life is there to have fun

But what is it really?
Everybody try to find a satisfactory explanation
Everybody search proofs to be confirmed
But nobody can say definitely what life is

Is life useful?
Some people live their life to have fun
Some people live their life to die for others
Some people live their life to fight for a better life

But what is really going on?
Some people waste their lifetime
Some people kill their fellows
Some people don’t know what to do with their life

What is the meaning of life?
Life is valuable and precious
Life is irreplaceable
Life is only once

Life should be use careful
Life should be use wise
Life should be use as a big gift .

http://wow4all.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:0  توسط محمد  | 

ساعتی در ایستگاه قطار

دست به هر چی می زنی فزرتش قمسور است. سراغ هر وسیله ای می روی چهار چرخش هواست. هر چرخی که می بینی چوبی لایش گیر کرده است. ما ملت بد شانس هر چی نصیبمان شده از نوع قلابی است. زمانی که گاری سوار می شدیم لنگ می زد. پیکان سوار هم که شدیم یک روز کلا چش بریده بود، یک روز تسمه اش، روز دیگر فرمانش می زد و زمانی هم اصلا" روشن نمی شد. سمند هم که سوار شویم همان بساط است. یک روز هیدرولیک فرمانش خراب است، روز دیگر سیستم کنترل هوشمندش قاطی می کند و زمانی انژکتورش درست کار نمی کند. گلیم بخت ما را با تار و پود قلابی بافته اند. سیاهی تا مغزش نفوذ کرده، با وایتکس هم پاک نمی شود. مثل مهر شناسنامه ها در روز انتخابات نیست که با یک پنبه و قدری آب دهان پاک شود. کنه و بنه اش را سیاهی گرفته است.

خوبی این زندگی این است که وقت نداری آه و ناله کنی. شب که کپه ات را می گذاری تا بخوابی به بخت سگی ات فکر می کنی که از هر طرف زندگی را جفت و جور می کنی از یک جای دیگر بندش از دستت می رود. بعد برای فردایت صد جور طرح و نقشه می کشی و خودت می دانی فردا شب که سرت را روی بالش می گذاری همین آش است و همین کاسه. از صدتا چاقویی که ساخته ای یکی دسته ندارد. رفقا می گویند چرا نمی نویسی. آدم باید دل و دماغی داشته باشد قد کوه دماوند. یا این که بیکار باشد و ماه به ماه رزق و روزی اش از جایی برسد. تو این وانفسای زندگی دریغ از 5 دقیقه وقت که توی آیینه نگاه کنیم تاسی سرمان تا کجا پیشروی کرده است.گهگاه قلم به دست می گیریم صفحاتی را سیاه می کنیم تا حداقل خودمان باور کنیم که زنده ایم. مثل معتاد ها ساعتی را با قلم و کاغذ حال می کنیم. وقتی سرمان را بلند می کنیم ماییم و صدها گرفتاری. تلفن هایی که باید بزنی، کارهای مربوط به بچه ها که تمامی ندارد. از مدرسه ی این گرفته تا دانشگاه اون و مشکلات عدیده ی اون یکی. و سرکار خانم که بنده خدا از هر 10 تقاضا 8 تایش را جواب منفی می گیرد. سیلاب خرج خفه مان کرده. سرمان را که از آب بیرون می کنیم موج دیگری می رسد. با صد جور بندبازی حساب دخل و خرج را تنظیم می کنی و باز هم هشتت گرو نه است.

هر وسیله ای که در خانه داری زودتر از آن چه فکرش را بکنی بوی گند اسقاطی اش رفته هوا. همه چیز کهنه است و فرسوده. قدیم لااقل این امکان را داشتیم که یک لنگه کفش را ده بار ببریم پینه دوزی تا وصله اش کند. حالا وقتی میروی بازار یا باید به راحتی دست توی جیبت کنی کفش هشتاد هزار تومانی برای بچه ات بخری تا لااقل شش ماه گل پایش بند شود، که تازه آن را هم یک مارک قلابی خارجی بهش زده اند تا به ریش من و تو ببندند . و یا به ناگزیر با هزار زبان بازی برای طفلک وانمود کنی که فلان کفش چینی چه قدر خوشگل است و به لباست می آید. و بعد از چند هفته نظاره گر صحنه ی فجیع کفش جر خورده پسرک باشی که دهان باز کرده اندازه دهان کوسه ماهی.

 

پیراهن می خری به چه قیمت. به تنت زار می زند. هر درزش از یک طرف دوخته شده. ده جایش از همان اول نخ کش است. دکمه هایش یکی پس از دیگری می افتند. آن هم از شانس تو صاف توی دستشویی. یا باید از خیر پیراهن بگذری یا هر شب دستت بند باشد به دکمه دوزی. صد بار هم از چپ به راست و از راست به چپ اتویش می کنی، انگار تنها چیز دوام دارش همان چین و چروک هاست.

قصه ماشین سواری تو این کشور هم تمامش درد است و ماتم. از اون اول داستان که برای تحویل گرفتن چه قدر باید علاف شوی و چشم بر ناز کارخانه خودرو ساز بپوشی تا به صد زاجرات بشوی ماشین دار؛ تا مشکلات سرویس و گارانتی که آخر کار باید از رفع برخی عیوب مادر زاد بگذری؛ و بالاخره بعد از یکی دو سال که دور تا دور ماشینت را یا خط کشیده اند یا وقتی در پارک بوده زده اند و رفته اند و یا خودت از سر اعصاب خردی به تیر کنار کوچه مالیدی. شده مثل چهره جذامی ها. رغبت نداری سوارش شوی. بعد هم هر روز از یک جایی صدای تاق تاق می آید. یک دفعه هم پت پت پت وسط چهار راه خاموش می شود. باید به تنهایی هلش بدهی تا کنار خیابان تا یکی به دادت برسه، یا . . . ولش کن بابا این ها را خودتان خوب می دانید.

همین الان که در ایستگاه قطار دارم این چیزها را می نویسم، بیش از نیم ساعت است که تصویر تلویزیونی که در سالن گذاشته اند خراب شده، پرپر می کند. بنی بشری پیدا نمی شود تا لااقل این زبان بسته را خاموش کند. معلوم نیست برای چی و برای کی روشن است. قبلا" دوتا از این تلویزیون ها بود به فاصله ی شش هفت متر از هم. هر کدام هم روی یک کانال روشن بود. صدای آن ها هم به طرز وحشتناکی در هم می پیچید. به دلیل نا معلومی یکی از آن ها را کنده اند و برده اند. لابد این یکی هم که تصویرش دارد بال بال می زند به زودی از آن بالا برداشته می شود. صدای مبهمی در فضا پیچیده و گوش خراش است. توی این سالن یوغور و بد هیبت اگر دو تا زنبور با هم پرواز کنند صدای همهمه ای آزار دهنده شان گوش را کر می کند. من نمی دانم کجای این سازه بد شکل با اصول معماری سازگار است. نه نورش درست و حسابی است، نه سرما و گرمایش، نه چشم اندازش و نه وضعیت صوتی اش.

برای ساعت سه بلیط داشتم. ساعت پنج است و هنوز از حرکت خبری نیست. تو این اوضاع و احوال جوی البته حدس می زدم که حرکت به موقع نباشد. از خانه تلاش کردم با تلفنی که داده اند زمان حرکت را جویا شوم. شماره سه رقمی مربوطه را گرفتم؛ گفت:" مشترک گرامی شماره شما به دلیل عدم پرداخت صورت حساب مسدود است!" از صدتا فحش بدتر! بعد 118 را گرفتم یک شماره معمولی داد. وسط روز هرچه زنگ زدم کسی گوشی را برنداشت. به ناچار گفتم می روم ایستگاه. آژانسی محل گفت ماشین ندارم. اون یکی هم هرچه زنگ می زدم گوشی را برنمی داشت. آژانسی ها اول مقصد را می پرسند، سریع با مغز کامپیوتری شان چرتکه می اندازند که با این اوضاع بنزین صرف می کند یا نه و بعد می گویند ماشین نداریم. بالاخره با صد انا انزلنا گفتیم با ماشین بابا می رویم ایستگاه، بعد خودش یواش یواش برمی گردد. پیرمرد برایش رانندگی بسیار سخت است. به ایستگاه که رسیدیم فهمیدیم ساعت ها باید منتظر بمانیم تا قطار حرکت کند. حالا توی مسیر چه قدر بماند خدا داند. سرانجام حرکت با سه ساعت و نیم تاخیر انجام شد و حاصلش شد این قرقر نامه.

نگویید حالش گرفته شده و دست به قلم برده. گفتم که، شبانه روز پر است از این چیزها، کی فرصت داره بنویسه. باز هم نگویید ایران همه اش سیاه نیست. قبول. نقاط مثبت هم زیاد پیدا می شود در این مملکت، اما خدا وکیلی آشفتگی ها روز به روز دارد زیادتر می شود. داشت کشور تازه یک سر و سامانی می گرفت که اوضاع احمدی نژادی شد. انگار که یک دفعه ترمز دستی این اتول را کشیده باشند. ماشینی که به زحمت داشت از سربالایی می رفت بالا، حالا عقب عقب دارد می رود پایین و هر روز هم شتاب بیشتری می گیرد. رایحه ی خوش خدمت خفه مان کرده . یک روز گاز قطع می شود، یک روز مردم توی سرما در راه می مانند، یک روز این جنس کمیاب می شود و یک روز آن جنس. گرانی هم امان مردم را بریده. دست به هرچیز می زنی دادت از بی عرضگی بعضی مدیران به هوا می رود. و از همه جانکاه تر آن است که شب که خسته چند دقیقه اخبار تلویزیون را می بینی باید لبخند ژوکوند آقای پرزیدنت را تماشا کنی که همه چیز را به مسخره می گیرد. و در کنار همه مشکلات باید دلت را خوش کنی که خب هر مشکلی داریم باشد، در عوض در نطنز دو هزار سانتریفوژ دارد جیر جیر جیر می چرخد تا به زودی تکنولوژی آمریکا را بگذاریم تو این جیب مان و روسیه را توی آن جیب مان.

عزت زیاد. بالاخره می گذرانیم یک جوری این روزگار را.

http://shirzad.ir/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 22:7  توسط محمد  | 


Be Easy On Yourself
بر خود سخت مگير.
Our days can sometimes be very confusing
گاه بسيار آشفته ايم و سر در گم ،
We seems to have too many things to do
گويي كوهي از از كارها در برابر ماست،
too many problems to slove
و گره هاي بسيار كه بايد گشود .
and not enough time to accomplish everything
و زمان كافي براي اين همه فراهم نيست .
We tend to forget that each day is a beautiful
گويي فراموش مي‌كنيم كه هر روز معجزه زيبايي است ،
and there is much love and enjoyment to be experienced
سرشار از عشق و شادي .
you don't have to solve every problem or accomplish all your goals in one day
مجبور نيستي تمام گره ها را يكروزه باز گشايي و تمام هدفها را ، يكباره نشانه روي .
finish what you can today
امروز همان كن كه مي‌تواني ،
and leave the rest for tomorrow
و باقي را گو كه فردايي هست .
allow yourself time to relax ,time to be with your friends and loved ones,
براي آسايش خود ، بودن با دوستان و عزيزان ،
time to play , and time to sit in the sunshine ,
بازي و تفريح و نشستن در زير آفتاب ، وقتي را برگزين .
be easy on yourself, and you will find your problems are easier to solve
بر
خود سخت نگير تا ببيني كه سختي ها چگونه آسانتر مي‌شوند و
.and that you can accomplish more with your time
چگونه مي‌تواني كارهاي بيشتري را پيش ببري .
and you will also find that your life is more peaceful
و نيز دريابي كه زندگي اينگونه با آرامشي بيشتر مي‌گذرد .
your days are more fun ,and that you are happier
و روزها شادمانه تر به شب مي‌رسند ،
.and more content
و تو خود سرزنده تري و راضي تر .
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 22:37  توسط محمد  | 

دزد در چاه ، صاحبخانه در چاله

 

داستان از اين قرار بود که اين بنده خدا یعنی صاحبخانه دو ماه پيش که مسافرت بوده دو تا دزد ميان سراغ خونه اش دزدی .  دزد اول جا پا ميگره و دزد دومی از  ديوار ميره بالا .  پشت ديوار داخل حياط خونه اين بنده خدا  يه چاه کنده بوده و وقتی دزده مياد از ديوار پائين ،  ميفته تو چاه و دوستش هم که بيرون بوده هر چی صدا ميزنه ميبينه که هيچ جوابی نمياد . می ترسه ، شايد کسی تو خونه بوده و اونو گرفته ، پا ميزاره به فرار ...

 

يکی دو روز ميگذره مادر و پدر دزده دنبال بچشون ميگردن . ميان سراغ دوستش ميگن تو اونو نديدی ؟ خلاصه به هزار زور ميگه ما رفتيم فلان جا دزدی اون  رفت پايين از ديوار درو باز کنه ديگه نيومد ..... خلاصه پدر مادرش ميرن پيشه پليس و داستان رو هم ميگن و پليس هم مجوز ميگيره ميره داخل خونه ميبينه يه چيز از ته چاه داره نيزه ميده . ميارنش بيرون ...... خلاصه  اين بنده خدا یعنی صاحبخانه مياد خونه  و داستان رو ميفهمه  از طرف دادگاه  يه نامه واسش مياد که بله شما چون داخل خونتون چاه غير مجاز کندين و درپوش هم نداشته بايد به آقای دزد مبلغ 9 ميليون ديه بديد .... کجای این ماجرا خنده داره !!!!!!! ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:57  توسط محمد  | 

داستان از این قرار بود

 

 داستان نمایش از این قرار است که در تاریکی شب دزدی به خانه پیرزنی می خزد .هنگام عبور از کنار دیوار میخ طویله ای که به دیوار کوبیده شده به چشم دزد فرو می رود.

 

صبح زود دزد برای شکایت از نابینا شدن یک چشمش به نزد پادشاه عادل زمان می رود و ماوقع راشرح می دهد. پادشاه دستور می دهد پیرزن را آماده کنند و برای اجرای عدالت یک چشم وی را از کاسه در آورند. پیرزن با ناله می گوید که پیری رنجورم وتوان کوبیدن آن میخ به دیوار را ندارم . میخ را آهنگر شهر ساخته وخود او آنرا بردیوار کوبیده است. اگر مقصری هست من نیستم.

 

پادشاه دستور می دهد که آهنگر شهر را حاضر کرده و برای اجرای عدالت یک چشم او را کور کنند.

 

آهنگر به زاری می افتد ومی گوید  من اهنگرم و برای سربازان شما سلاح وشمشیر و خنجر و نیزه می سازم. من برای اینکار به هردو چشم خود نیاز دارم . اگر مرا کور کنید تکلیف سلاح سربازان شاه چه می شود. شاه می پرسد پس پیشنهاد تو برای اجرای عدالت چیست؟ آهنگر می گوید من کسی را میشناسم که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد و او همان شکارچی شماست.او هنگام شکار یک چشم خود را می بندد ومعلوم است که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد.

 

پادشاه بلافاصله دستور حاضر کردن شکارچی را می دهد. شکارچی نیز به عجز و لابه می افتاد و توضیح می دهد که من شکارچی مخصوص شماهستم .من اول باید بتوانم با دوچشم شکار را خوب ببینم و موقعیت را بسنجم و سپس تیر در کنم. این کار با یک چشم امکان پذیر نیست.

 

پادشاه که دیگر کلافه شده بود به او می گوید که من تو را می بخشم بشرطی که بتوانی یکی را برای اجرای عدالت به ما معرفی کنی. شکارچی فورا می گوید آن شخصی که در بارگاه برای شما نی مینوازد، هنگام نواختن هر دوچشمش را می بندد. پس اگر برای اجرای عدالت هم یک چشم او از کاسه در آورده شود کسی زیانی نخواهد دید. موسیقیدان نی نواز را حاضر می کنند و بدون بحثی یک چشمش را از کاسه در می آورند که مردمان آسوده بخوابند که عدالت اجرا شده است.   

برگرفته از نمایشنامه "چشم در برابرچشم"  اثر زنده یاد غلامحسین ساعدی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:43  توسط محمد  | 

 

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

 

صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند

 

ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند

 

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند

 

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

 

مهدي سهيلي

(( بيست و نهم تير   1351 ))

*****

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:7  توسط محمد  | 

سوم آبان ماه سالگرد درگذشت ابوالقاسم حالت شاعر و محقق توانای ایران می باشد .

در قسمتی از وصیت نامه ی استاد ابوالقاسم حالت٬ طنز نویس معروف مجله های توفیق و گل آقا ٬ می خوانیم:

بعدمرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوي را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچي رند از پي گفتار دهيد

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد.

خدایش بیامرزد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:6  توسط محمد  | 

 

شايد كه عمل كنيم:

تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست.

 

زيرا براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!

اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و ثروتمند هستند.

تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.

 

ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري مي‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند.

 

مثال بعدي سويس است.كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد مي‌شود.

 

سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده‌است (بانك‌هاي سويس).

افراد عاليرتبه‌اي كه از كشورهاي ثروتمند با همپايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش  و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.

نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل مي‌شوند.

تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است.

وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل مي‌كنيم متوجه مي‌شويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند:

1) اخلاق به عنوان اصل پايه
2) وحدت
3) مسئوليت پذيري
4) احترام به قانون و مقررات
5) احترام به حقوق شهروندان ديگر

6) عشق به كار
7) تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده
8) ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده

9) نظم‌پذيري

اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند.

 

ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده‌است.

 

ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شده‌است.
 

ما فاقد اهتمام لازم جهت آموختن و رعايت اصول فوق كه توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده‌است هستيم .

 

حالا خود دانید !!!!!!

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:4  توسط محمد  | 

When you Love someone - you'll do anything

 

you'll do all the crazy things that you can't explain

 

you'll shoot the moon - put out the sun

 

when you Love someone

 

 

you'll deny the truth - believe a lie

 

there'll be times that you'll believe you can really fly

 

but your lonely nights - have just begun

 

when you Love someone

 

 

when you Love someone - you'll feel it deep inside

 

and nothin else can ever change your mind

 

when you want someone - when you need someone

 

when you Love someone...

 

 

when you Love someone - you'll sacrifice

 

you'd give it everything you got and you won't think twice

 

you'd risk it all - no matter what may come

 

when you Love someone

 

you'll shoot the moon - put out the sun

 

when you Love someone.

 

http://www.hadikazemzadeh.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:0  توسط محمد  | 

بگذار دیگران هر چه مى‏خواهند راجع به این قطعه خاک نورانى، راجع به ایران زمین بگویند.
من فقط این شعر زیباى استاد حسین پژمان بختیارى را به همه دوستداران ایران هدیه مى‏کنم:
 
« اگر ایران به جز ویران سرا نیست‏
من این ویران سرا را دوست دارم‏
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است‏
من این افسانه‏ها را دوست دارم‏
نواى ناى ما گر جانگذاز ست‏
من این ناى و نوا را دوست دارم‏
اگر آب و هوایش دلنشین نیست‏
من این آب و هوا را دوست دارم‏
به شوق خار صحراهاى خشکش‏
من این فرسوده پا را دوست دارم‏
من این دلکش زمین را مى‏پرستم‏
من این روشن سما را دوست دارم‏
اگر بر من ز ایرانى رود زور
من این زور آزما را دوست دارم‏
اگر آلوده دامانید اگر پاک‏
من اى مردم شما را دوست دارم‏  »
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:58  توسط محمد  | 

 دعاي دختر مجرد ) : اللهم عجل في ازدواجنا و تكميلاً ديننا وارزقنا زوجاً الذي رفيعاً مدركا و رشيداً قدا و مالاً كثيرا و بيتاً مستقلا و سيارهً البرشيا

 

(دعاي پسر مجرد ): اللهم ارزقنا حورياً تك دانه و كم توقعاً و والدينها رو به موتا و جهيزيتهاً كامله و كدبانواً في امور المنزل و تسليماً لخشمنا و في خدمتنا

 http://doregardoon.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:55  توسط محمد  | 

سرزميني كه در آن شمشيرها زنگ بزنند ، و اسبها براق و تميز باشند و آستانه پرستشگاهايشان از قدوم انسانهاي والا ساييده شود ، و درهاي محكمه شان از علف پوشيده بماند ، زندانهايشان خالي و انبار غلاتشان پر باشد ، مطمئناً سرزميني است كه به سوي خوشبختي حركت مي كند
 
( ضرب المثل چيني )
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:54  توسط محمد  | 

قصيده ای ازملک الشعرای بهار، استاد دانشگاه و شاعر و روشنفکر مبارز دوره معا صر

 

  " از ما ست که بر ما ست "

 

این دود سیه فا م که از با م وطن خا ست       ==     ا زما ست که برما ست

وین شعله سوزان که برآمد زچپ وراست       ==     ا زما ست که برما ست

جا ن گر بلب ما رسد ، ازغیر ننا لیم               ==      با کس نسگا لیم

از خویش بنالیم که جا ن سخن اینجا ست     ==      ازما ست که بر ما ست

یکتن چو موا فق شد ، یکدشت سپاهست      ==      با تاج و کلاهست

ملکی چو نفا ق آورد او یکه و تنهاست           ==       ازما ست که بر ما ست

ما کهنه چناریم که از باد ننا لیم                  ==       بر خاک  ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش در شکم ماست           ==      ازما ست که بر ما ست

اسلام اگراینروز چنین زار و ضعیف است       ==      زین قوم شریف است

نه جرم ز عیسی نه تعدی ز کلیسا ست        ==        ازما ست که بر ما ست

ده سال بیک مدرسه گفتیم و شنفتیم           ==      تا روز نخفتیم

و امروز بدیدیم که آن جمله معما ست          ==      ازما ست که بر ما ست

گوئیم که بیدار شدیم ! این چه خیالست ؟    ==    بیداری ما چیست ؟

بیداری طفلیست که محتا ج به لالاست       ==      ازما ست که بر ما ست

از شیمی و جغرافی و تاریخ نفوریم             ==      از فلسفه دوریم

وز قا ل و ان قلت ، بهرمدرسه غوغا ست     ==      ازما ست که بر ما ست

گویند بهار از دل و جا ن عا شق غربیست    ==      یا کا فر حربی ا ست

ما بحث نرانیم در آ ن نکته که پیداست       ==      از ما ست که برما ست

 

*****

 

" ارادتمند و دوستدار همیشگی شما "

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:37  توسط محمد  | 

معرکه گيری           

مردم همه برای ديدن معرکه به دور مردی که لاف از اجرای برنامه خارق العاده خود می زد جمع شده بودند. مرد معرکه گير با آب و تاب زياد از برنامه محيرالعقول خود دم می زد و می گفت، در نزاع بين يک گربه و جوجه، آن که فرار را بر قرار ترجيح خواهد داد گربه است، نه جوجه و حاضران با ناباوری به دور مرد معرکه گير حلقه زده بودند و منتظر نمايش آن چه معرکه گير ادعا می کرد بودند. عاقبت مرد معرکه گير بعد از چند دور زدن در حلقه مردم مشتاق تماشاچی و جمع کردن چندين سکه و اسکناس بالاخره به وسط ميدان رفت و از ميان کيسه ای که در بساط معرکه گيری خود داشت جوجه ی زرد و نحيفی را بيرون کشيد و در حالی که آن را در ميان دستان خود گرفته بود و به مردم نشان می داد با صدای بلند گفت "اين همان جوجه ی پهلوان است که هيچ گربه ای جرات گرفتن او را ندارد، باور نمی کنيد؟ حال نشانتان می دهم" و بعد با صدای بلند خطاب کرد: آها...ی پس چه شد آن گربه ای را که گفتم، بگيريد و بياريدش؟
لحظه ای بعد از ميان مردم تماشاچی، جوانکی در حالی که کيسه ای در دست داشت، نفس نفس زنان به وسط ميدان آمد و گفت: بفرمائيد، مرشد همين الآن اين گربه را گرفتم... بعد کيسه را به دست معرکه گير داد و خود به سرعت به ميان جمعيت رفت .
معرکه گير کيسه را گرفت و در حالی که همچنان از وصف جوجه اش دم می زد، ابتدا جوجه را به زمين گذاشت و بعد آرام آرام درب کيسه ای که گربه در آن بود را باز کرد، که ناگهان گربه ای وحشت زده از ميان کيسه بيرون جهيد و هراسناک به دور حلقه ای که مردم برای ديدن آن، معرکه ايجاد کرده بودند، بنای دويدن گذاشت، گربه بيچاره گويی از ديدن جوجه ای به آن نحيفی که بدون هراس ناظر ماجرای فرار گربه و هيجان مردم بود، وحشت کرده بود و به دنبال روزنه ای برای فرار می گشت از همين رو بی مهابا خود را به پاهای مردم می کوبيد تا راهی برای گريز بيابد تا اين که عاقبت از ميان پاهای مردم راه گريزی يافت و از آن معرکه جان سالم بدر برد.

بعد از پايان معرکه و متفرق شدن تماشاچيان، مرد معرکه گير در حالی که با دستيارش در حال جمع کردن بساط معرکه خود بودند، رندی به کنارشان آمد و با لبخندی گفت: خدا قوت پهلوان، يک خواهشی داشتم. مرد معرکه گير گفت: بگو. رند گفت: اگر بگويی چگونه گربه ای با آن هيبت را از اين جوجه ترساندی که آن چنان پا به فرار گذاشته است به همان اندازه که از اين معرکه پول جمع آوری کردی، می دهم.

مرد معرکه گير بعد از شمارش پول های جمع شده گفت: اول پول را بده تا بگويم. رند هم به سرعت دست در جيب کرد و پولی را که معرکه گير می خواست پرداخت کرد و بی صبرانه منتظر شنيدن رمز و راز آن معرکه شد.

مرد معرکه گير گفت: اول آن که برای اين کار ابتدا مضنه زدم .
رند گفت : يعنی چه ؟
معرکه گير گفت: اول با حرف ذهن مردم را نسبت به کاری که می خواستم انجام بدم آماده کردم و آن قدر گفتم و گفتم که برای ديدن معرکه مشتاق شدند تا جائی که ديدی حتی حاضر به پرداخت پول هم شدند .
دوم اين که قبل از نمايش گربه ای را در کيسه ای انداختم و به دستيارم سپردم وقتی من در حال رجز خوانی برای جلب تماشاچيان هستم، او کمی پائين تر از محل معرکه کيسه ای که گربه در آن بود را به دور سر خود آن قدر بچرخاند که وقتی درب کيسه را باز کردم گربه از شدت دوران آن قدر گيج باشد که قادر به تشخيص هيچ کس نبوده، چه رسد به جوجه نحيف و لاغر من، تنها به فکر فرار باشد که ديديد بالاخره هم فرار کرد و رفت .

اين حکايت را از آن رو آوردم تا حال روز ما و دنيای امروز را توصيف کرده باشم که دولتمردان امروز ما آن معرکه گير و دول دنيا، گربه ی در کيسه و مردم جهان، تماشاچی و ما هم آن جوجه پهلوان مسخ شده ی معرکه هستيم .

بيژن صف سری

http://www.bijan-safsari.com

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:35  توسط محمد  | 

There are lots of beautiful things around us. It's just a matter of how we see it and whether we're able to realize it. In life, of course there are always some ups and downs. However, I believe, that even in the most difficult situation, there's always a beautiful thing.. As wise people say, "Everything happens for a reason".

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:31  توسط محمد  |